غریب، هیچ‌گاه آشنا نمی‌شود.

همیشه شانه‌ای را که باید به آن تکیه کنی، را با دقت انتخاب کن.

گاهی یک انتخاب تکیه‌گاه نادرست ، دردناک‌تر از تنهایی است.

دلتنگی برای کودکی و زادگاهم

کاش می‌شد دوباره برگردم به همان روزها…

روزهایی که آفتاب با لبخند از پشت کوه بالا می‌آمد،

و من با پای برهنه در کوچه‌های خاکی می‌دویدم،

با دستانی پر از گرد و دلِ پر از خنده.

در آن روستا، زندگی ساده بود، اما دل‌ها بزرگ.

مردم با نان خشک، چای شورچای و لبخندهای گرم،

همه‌ی دنیا را در دل خود جا داده بودند.

همسایه اگر نان نداشت، دیگری سهمش را می‌آورد.

و صداقت، مثل بوی نان تازه، در هر خانه می‌پیچید.

چقدر دلم برای صدای خنده‌ی کودکان کنار جوی آب تنگ شده،

برای غبار عصرگاهی که در کوچه‌ها می‌رقصید،

برای آن آسمان پاک،

و برای همان دل‌هایی که هنوز باور داشتند "خوشبختی یعنی با هم بودن."

ای زادگاهم،

هرچند سال‌هاست از تو دورم،

اما هنوز خاکت بر دل من جا مانده…

و خاطراتت، آرام‌ترین گوشه‌ی دلم را روشن می‌کند.

کاش زمان با سرعت بگذرد و دوباره بر گردم به آغوش مهربانت.

آشنای بیگانه

هر غربتی را می‌شود تاب آورد، اگر فقط غریبه‌ها غریب باشند...
اما وقتی نگاه‌های آشنا هم غریبه شوند، دل بی‌صدا می‌شکند.